تو را غايب ناميده اند، چون «ظاهر» نيستي، نه اينکه «حاضر» نباشي.
«غيبت» به معناي «حاضرنبودن»، تهمت ناروائي است که به تو زده اند و آنان که بر اين پندارند، فرق ميان «ظهور» و «حضور» را نمي دانند، آمدنت که در انتظار آنيم به معناي «ظهور» است، نه «حضور» و دلشدگانت که هر صبح و شام تو را مي خوانند، ظهورت را از خدا مي طلبند نه حضورت را. وقتي ظاهر مي شوي، همه انگشت حيرت به دندان مي نگرند با تعجب مي گويند که تو را پيش از اين هم ديده اند. و راست مي گويند، چرا که تو در ميان مائي، زيرا امام مائي. جمعه که از راه مي رسد، صاحبدلان «دل» از دست مي دهند و قرار از کف مي نهند و قافله دل هاي بي قرار روي به قبله مي کنند و آمدنت را به انتظار مي نشينند...
مهدي جان! بگذار نباشد بر من صبحي که بدون تو آغاز شود. در آن پگاهي که نسيم عشق شروع به وزيدن مي کند، در آن سکوت صبحگاهي، فقط تويي که مي تواني روح سوهان خورده ي مرا از زخم زمانه التيام بخشي.مولاي من! مي گويند انتظار مثل درد دندان است ولي نه، اگر اين طور بود، آن را به راحتي به دور مي انداختم. والله که از انتظار بند بند وجودم در آتش فراقت مي سوزد. يا صاحب الزمان! تا کي در آسمان به پرنده خيره شوم؟ تا کي گل هاي سرخ را به يادت بر پرده ها سنجاق کنم؟ تا کي در پياده روي نگراني انتظار قدم زنم؟ مولاي من! ارمغان غيبت تو، دل شکسته اي ست که در قفس سينه ام بر بستر انتظار آرميده است. يا صاحب الزمان! سايه ي سبزت بر سرم کم مباد. اي کاش دعايم مستجاب مي شد که خداوند گناهانم را به محضرت نرساند تا دل پر دردت از دست نوکر بي مقدارت نرنجد، زيرا دل قشنگت ديگر جاي گنجاندن کجروي هاي مرا ندارد. کاش بر دعاي فرجم در حق تو اي گل زهرا، مرغ آمين، آمين مي گفت و تو را از زندان غيبت نجات مي داد.
http://montzer2012.blogfa.com/1390/07
برچسب:
نویسنده: بهنام حبیبی